مهم, احساس رضایتِ واقعی و پایدار ست .
وگرنه در لحظه ی فورانِ هیجاناتِ دنیوی , رضایتِ مقطعی حاصل می شود.
مهم این است که نشئگیِ رضایت , به خماریِ دردآور , ختم نشود .
آدمیزاد از بینِ هیجان و آرامش , اولی را بر می گزیند
زیرا هم دمِ دست است و هم. هزینه زیادی برای به دست آوردنش متحمل نمی شود.
می خندد و می خندد و می خندد
اما آشوبِ درونیش , ساکن
نمی شود .
شادی , دوایِ هر درد ست.
این را همگی شنیده ایم اما رویِ ریشه ها و شاخ و برگ هایش , کم کار کرده ایم .
هیجانِ زودگذر و آرامش پایدار , هر دو لذت بخش ند.
با این تفاوت که هیجاناتِ بی ریشه , زود واردِ خلائی مرگبار و پوچ می شوند
اما آرامشِ واقعی از جایش , تکان نمی خورد
مانند امواجِ دریا که به پهنه آب , هیجان می دهد اما پیوستگی خود را با دریا , قطع نمی کند .
هر حالتِ روحی , یک ریشه و عقبه ای دارد و یک ادامه ای در ادامه .
ریشه ای که در خاک نباشد , با اندک بادی , کنده می شود .
شادی باید ریشه در حقیقت خود داشته باشد همانطور که آبِ چاه باید از خودش بجوشد .
آرامشِ حقیقی , به دنبالِ خود یک شادیِ ملایم و پیوسته دارد
اما شادی های افراطی که وابسته به دنیای پیرامونی ست , غالبا به آرامشی ختم نمی شود .
روبرو شدن با خود , بزرگترین , پر برکت ترین و ماجراجویانه ترین , دیدارِ زمینی است .
اصولا چشم انسان درین دیدار , باز می شود .
کسی که خودش نیست , ترکیبی مجهول و کور , از احساساتِ خودش و دیگری ست.
کسی که به زیارتِ خودش رفته باشد , لجامِ احساساتِ خود را برای نخستین بار به دستِ خودش می گیرد .
سپس اگر بخواهد با اطرافیانِ خود در بیامیزد , با آگاهی کامل , از عواطفِ خود , کار می کشد .
چشمی که در رهگذرِ دیدار با خود, باز شده باشد , پوچی هایِ بسیار را در کنارِ حقایقِ کمِ جامعه انسانی می بیند .
از این رو صاحبِ چنین چشمی , به سکوت کشیده می شود
چرا که عقاب وار , به پرواز در آمده و بیهوده بر هر دشتِ پستی فرود نمی آید .
خود , چشمی دارد شفاف
و زبانی , خاموش .
خود , بی گدار به آب نمی زند و بیهوده توسط تقاضایِ ناصوابِ دیگران , فتح نمی شود .
خود , لبخندی مستمر بر چهره دارد
لبخندی که نه به قهقهه و نه به خشمی بی جهت مبدل می شود.
خود,در لحظه تصمیم می گیرد ,
شرایط را کاملا می بیند و بدون هیچ تعجیل یا تاخیری , انتخاب می کند .
خود , نه خود را با اضطرابِ فرداهای نیامده , تیره و تار می کند و نه با خود درگیری و با توانی ضعیف به استقبالِ مقدرات می رود .
خود , بنا را بر خوش بینی
می گذارد.
مشغولِ غنی سازیِ عشق در رآکتورِ قلب است .
احساسات و ذهنیاتِ مزاحم و بیگانه که پالوده شود , قلب , حقیقت را به نگاه خویش , تقدیم می کند .
چه زیباست و شکوه مند
وقتی دنیا را برای نخستین بار با چشمان خود ببینی.
وقتی از قله خود بالا رفته ای و بی کرانگی درون و برون را به یکدیگر می رسانی.
برچسب:
نویسنده: نگین حسینپور